www.flickr.com
shimon33's items Go to shimon33's photostream

Thursday, June 26, 2008

شیرین نشاط

شیرین نشاط یک عکاس و فیلمساز ایرانی است . ا
چند تایی از عکسهایش را دیدم و به نظرم جالبند .
ا


همینطور قسمتی از یک فیلم به اسم زنان بدون مردان ،که به نظر خفن می آید ( البته باید همه فیلم را دید و بعد نظر صادر کرد!). ا

Sunday, June 22, 2008

ترکیه - کرواسی


ترکها با این گل دقیقه 122 همان کاری را با کرواسی کردند که منچستر با بایرن مونیخ کرد ! ا
اصلاً دلم نمی خواهد جای کروات ها باشم ! ا

Thursday, June 19, 2008

تهمینه میلانی و پارک زنان


تهمینه میلانی را خیلی نمیشناسم . از فیلمهایش خیلی خوشم نمیآید شاید چون زیادی درباره مسائل "زنان " هستند . ا
امااز این مصاحبه خیلی خوشم آمد. ا

مصاحبه گر بینوا در نهایت بحث چون کم می آورد قضیه را بر میگرداند به آشپزخانه ! ا

دمت گرم شهرام

یادم هست کلاس چهارم دبستان بودم که ترانه پریای شهرام شب پره را شنیدم ، با حال بود .اون وقتها ماهواره و اینجور چیز ها نبود و تازه سالها طول کشید تا شوهای رنگارنگ و طنین در بیاد. و اوایلش هم ما ویدیو نداشتیم چون ویدیو هم ممنوع بود و قاچاقی می خریدند... بعد از این همه سال ، هفته پیش شهرام آمد اینجا و کنسرت داشت و پریا رو هم خوند و همه ما رو برد به سالها پیش ، پشت میز و نیمکت های چوبی دبستان که چهار نفری پشتشان می نشستیم... و توی راه مدرسه وقتی خیلی احساس خلافی می کردیم زیر لب آواز می خواندیم : ای قشنگ تر از پریا .... ا
خلاصه سالها گذشت تا بالاخره شهرام رو بیرون از تلویزیون دیدم... آدم باحالیه.... دمت گرم شهرام.... ا

Wednesday, March 22, 2006

یادش به خیر

عید هشتاد و پنج هم رسید... ، یادم میاید سالها پیش آن موقع که دبستانی بودم ، عید را چقدر دوست داشتم . عید تعطیلی بود ، بازی بود و آرامش... هنوز هم ته دلم خرده هایی از آن احساس مانده ، اگر چه خیلی کمرنگ تر ، شاید مال بزرگتر شدن است ، اما هنوز هم آخر های اسفند با وقتهای دیگر فرق دارد. مثل پنج شنبه ها بعد از ظهر، مثل زنگ ورزش... وقتی یاد این حس های قدیمی می افتم دلم می گیرد شاید چون در یادآوری آنها یک جوری این واقعیت بازگو میشود که : دیگر هیچوقت نمیشود آن لحظه ها را تجربه کرد آن لحظه های دور ، آن لحظه های خوب بچگی هایمان... یاد بعد از ظهرهایی که می نوشتیم از کبری خانم که به مهمان های ناخوانده اش نیمرو میداد...یاد حسنک که آخر هم نفهمیدیم کجا بود ... یاد برنامه کودک که ساعت پنج شروع می شد... ، یاد کارتون رابین هود که هر سال عید با شوق و ذوق از اول تا آخرش را نگاه می کردیم وبرایمان مهم نبود که قبلا بارها دیده ایمش... ، و یاد مشقهایی که همیشه سیزدهم با عجله تمامشان می کردیم