www.flickr.com
shimon33's items Go to shimon33's photostream

Friday, August 22, 2008

سوسمارخوری


"ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب
را به جایی رساندست کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"

این شعر فردوسی را وقتی ده دوازده ساله بودم و تازه از "نژاد آریایی" بودن خودم را کشف کرده بودم زیاد می خواندم و حال می کردم... چند سالی گذشت و دست از نژاد پرستی برداشتم - اما همیشه این شعر را نماد نژاد پرستی ایرانی می دانستم و می دانم.

و لی من این را از سر نژاد پرستی ننوشته ام ، قضیه اینست که توی بالاترین یک لینک دیدم با عنوان :" پلو سوسمار خوشمزه ؟ " یک سری عکس از چند جوان عرب که واقعا سوسمار شکار می کنند و می خورند.


نکته در خوردن سوسمار یا خوبی و بدی آن نیست :

- سوسمار خوردن در نفس خود کار خوب یا بدی نیست (همان طور که خوردن قورباغه یا هشت پا خوب یا بد نیست و کسی نمی گوید فرانسوی قورباغه خور یا ژاپنی هشت پا خور)

- کاری خیلی غریبتر از خوردن حشرات یا مار هم نیست ، جالبی قضیه برای من اینست که همیشه فکر می کردم فردوسی این قضیه " سوسمار خوری" را از خودش در آورده که عربها را تحقیر کند ، اما قضیه واقعیت دارد و اینها واقعا سوسمار می خورند.

در اینکه هدف شعر مذبور تحقیر یک قوم است شکی ندارم و تحقیر یک قوم غلط است .

تنها نکته این است که فردوسی قضیه را " از خودش در نیاورده".

همین.

Tuesday, August 12, 2008

پرسپولیس


پرسپولیس ( مرجان ساتراپی ) را یکی دو روز پیش بالاخره دیدم ، ... حدیث نفس خیلی از ماهاست ... خیلی از ما که در هیاهوی انقلاب زبان باز کردیم ... و در زمان جنگ خواندن و نوشتن یاد گرفتیم تا بتوانیم شعارهای روی دیوار آجری مدرسه را بخوانیم ...


داستان را دختری تعریف می کند که سر از آنطرف آب در آورده ... قضیه از قبل از انقلاب شروع می شود و می خواهد قصه پر درد این سرزمین را تعریف کند... برای خودش و همسالانش و برای آنها که دورند از وطن ، مباد که فراموششان شود... و برای ساکنان این دنیای دراندشت که خیلی هایشان فرق ایران و عراق را نمیدانند...




در بیان مسایل تاریخی خیلی به جزئیات نمی پردازد و هدفش هم این نیست ، نمی خواهد درس تاریخ بدهد... جانبدارانه هم نیست ، نه طرف شاه را می گیرد نه طرف جمهوری اسلامی را... اگر شبیه نیست به آنچه بعضی هایمان به یاد می آوریم برای آنست که هر کداممان این قصه را از زاویه ای که دیده ایم به یاد می آوریم...



و الحق که خوب قصه را تعریف می کند... از انقلاب و هیجان مردم ... از جنگ و آنها که رفتند و نیامدند و اسمشان روی کوچه ها و خیابان ها به یادگار ماند ... از بمبارانها ،... از بسیجی هایی که توی خیابان مردم را نگه می داشتند ...

و می گریاند آدم را و می خنداند ...

این فیلم را قبلا همه مان دیده ایم ... نه در سینما که در عالم واقع ...

Wednesday, July 09, 2008

نوح

نوح اصل آدم باحال بوده،... فکر کن وسط صحرا شروع کنی به کشتی ساختن و به همه بگوئی قرار است سیل بیاید... هر کس هم می گوید از کجا می دانی قرار است سیل بیاید؟ بگویی: خدا به من گفته، و همه عالم مسخره ات کنند ... ا
وبعد واقعاً سیل بیآید،... چه حالی کرده نوح وقتی واقعاً سیل آمده. ا
...
البته آنطرف قضیه هم هست فکر کن سالها مشغول کشتی سازی در بیابان باشی و منتظر سیل و یک قطره باران هم نیاید،... ا
...
بدجوری حال آدم گرفته می شود ... ا
ا
ا
نوح
شیشه رنگی
کلیسایی در آلمان

Friday, July 04, 2008

دنیای سوررئال

یک فلسطینی در یک حمله انتحاری چند اسرائیلی را کشته. تا اینجا خبر کاملا عادی است، مثل هر روز دیگر : یک فلسطینی یا اسرائیلی چند فلسطینی یا اسرائیلی را کشته... قسمت عجیب و سوررئال ماجرا اینست که طرف این کار را با یک وسیله غیر عادی مثل بلدوزر کرده. ا
این که کسی چنین کاری را با برنامه ریزی قبلی انجام داده باشد خیلی بعید است. به نظرم بیشتر از سر استیصال است و یک تصمیم لحظه ای تا یک حمله از پیش تعیین شده. ا
در هر حال کار خیلی غریبی است، اگر پنج نفر در آن کشته نمیشدند حتی میشد خنده دار باشد، ولی حالا بیشتر تراژیک است... دنیا دارد شبیه فیلم های کونتین تارنتینو می شود. ا

Wednesday, July 02, 2008

نلسون ماندلا

برداشته شد. ا "terrorism watch "خبر اینست : اسم ماندلا از لیست


جُک نیست ، شوخی هم نیست اسم نلسون ماندلا- رئیس جمهورسابق آفریقای جنوبی ,از فعالان برجستهٔ مخالف آپارتاید و رهبر کنگره ملی آفریقا - تا امروز به دلیل عضویت در کنگره ملی افریقا در لیست مراقبت از تروریزم آمریکا بوده! ا
دنیای خیلی خنده داری ست. نلسون ماندلا در ۱۹۹۳ جایزه صلح نوبل می گیرد اما اسمش توی همچین لیستی است... ا

Monday, June 30, 2008

دم اسپانیا گرم




عجب حالی داد که آلمان باخت ,... دم اسپانیا گرم . البته ناگفته نماند خودم سابقاً طرفدار آلمان بودم , جام ۹۰ بود و یورگن کلینزمن و رودی فولرگل میزدند ... ا



Sunday, June 29, 2008

جنگ



جنگ چیز کثیفیست... ا

این عکس کاوه گلستان را که دیدم یاد جنگ افتادم،... ا

بچه که بودم تقریباً همسن همین پسربچه توی عکس که جنگ شروع شد... ا

آن مو قعها فکر میکردیم دنیا همین شکلی است... دنیای بدون جنگ را ندیده بودیم،... انوقتها از جنگ نمی ترسیدیم،جزئی از دنیایمان بود مثل مدرسه مثل امتحان... جنگ توی همه نقاشی های بچگی مان بود ، نمیدانم بچه هایِ امروزی برای زنگ نقاشی چه موضوعی را انتخاب میکنند...موضوع نقاشیهای هم سن های من آن وقتها جنگ بود و جنگ ...و تفنگ و تانک و کشتن دشمن و انفجار و آتش ... ا
...
گروه سرود مدرسه می خواند : ما بچه های ایران جنگیم تا رهایی ترسی به دل نداریم از جنگ و بی غذایی،... و راست بود ... درست است که از صدایِ انفجار می ترسیدیم اما بعد یادمان میرفت و برمی گشتیم سرِ بازیِ مان، نمی دانستیم که موقع انداختن بمبی که به خانه همسایه خورد اگر کمی جهت باد عوض میشد خانه ما به هوا می رفت نه همسایه... ولی همه این قدر خوش شانس نبودند... هم مدرسه هایی داشتیم که در بمباران کشته شدند... همکلاسهایی داشتیم که پدر مادر یا برادر و خواهرشان در جنگ کشته شده بودند...هم محله ای هایی داشتیم که از جنگ فرار کرده بودند... ا

...

کاوه گلستان را هم جنگ کشت... مثل خیلی های دیگر ا

جنگ چیز کثیفیست... ا