عید هشتاد و پنج هم رسید... ، یادم میاید سالها پیش آن موقع که دبستانی بودم ، عید را چقدر دوست داشتم . عید تعطیلی بود ، بازی بود و آرامش... هنوز هم ته دلم خرده هایی از آن احساس مانده ، اگر چه خیلی کمرنگ تر ، شاید مال بزرگتر شدن است ، اما هنوز هم آخر های اسفند با وقتهای دیگر فرق دارد. مثل پنج شنبه ها بعد از ظهر، مثل زنگ ورزش... وقتی یاد این حس های قدیمی می افتم دلم می گیرد شاید چون در یادآوری آنها یک جوری این واقعیت بازگو میشود که : دیگر هیچوقت نمیشود آن لحظه ها را تجربه کرد آن لحظه های دور ، آن لحظه های خوب بچگی هایمان... یاد بعد از ظهرهایی که می نوشتیم از کبری خانم که به مهمان های ناخوانده اش نیمرو میداد...یاد حسنک که آخر هم نفهمیدیم کجا بود ... یاد برنامه کودک که ساعت پنج شروع می شد... ، یاد کارتون رابین هود که هر سال عید با شوق و ذوق از اول تا آخرش را نگاه می کردیم وبرایمان مهم نبود که قبلا بارها دیده ایمش... ، و یاد مشقهایی که همیشه سیزدهم با عجله تمامشان می کردیم
Wednesday, March 22, 2006
Monday, March 13, 2006
Tuesday, January 17, 2006
Friday, January 06, 2006
اين روزها
اين اولين نوشته من در اين وبلاگ است... اين روزها .. مثل خيلي روزهاي ديگر در اين بيست و هشت سال دارم درس ميخوانم ... براي يك امتحان ديگر... كه اگر قبول شوم دو سه تا امتحان ديگر مي دهم و بعد اگر ويزا بگيرم ميروم آن سر دنيا و بعد دوباره شروع مي كنم به درس خواندن كه يك سري امتحان بدهم ... خلاصه : سعديا سفري ديگرم در پيش است اگر آن كرده شود بقيت عمر خويش به گوشه اي بنشينم.گفتم آن كدام سفر است. گفت : گوگرد پارسي خواهم بردن به چين و كاسه چيني به روم اورم و ديباي رومي به هند... خلاصه من هم احتمالا مثل بارسالار قصه سر از اقصاي غور در مياورم
Subscribe to:
Posts (Atom)